تبليغاتX
ミ★ミ خاطرات سوسک یتیم ミ★ミ

   

ما در مدرسه :

رفیق هایمان : لادی ! یه خورده واسمون fashion راه برو ...

ما هم که از خدا خواسته fashion راه می رویم

رفیق هایمان : به خدا ! اگه بری  fashion tv بهترین مدل می شی ...

ما :

ما در خیابان :

سرمان پایین است و عجله داریم ... 3 عدد پسر پشت سرمان هستند

یکی از پسرها آرام به دوستانش می گوید : بچه ها ! این دختره رو نیگا ! شبیه مدل ها راه می ره

دوستانش هم حرفش را تایید می کنند ...

قیافه دختری که fashion خطاب شد :

به خودمان می آییم ، از نظر خودمان راه رفتنمان عادی است !

 خدا ذلیل کند مزمز و مهسا راکه ما را به این حال و روز انداختند

( به دلیل درخواست زیاد fashion راه رفتن )

پروردگارا راه رفتن عادی یادمان رفته !  کسی نیست که عادی راه رفتن را به ما یاد دهد ؟

سوسک نوشت :

1 .  مانده ام با کسی که همیشه در کوئیشن قرار می گرفت و خواهد گرفت چه کنم ؟

2 . آهنگ هلن در موردمان صدق می کند !

3 . این روزها تصمیم هایمان شبیه کودکانی شده که تازه چشم به دنیا باز کرده اند !

4 . گره ای به زندگی ام زدم که نه با دست ، نه با دندان ؛ باز نمی شود !

 

+ تاريخ یکشنبه 8 آذر1388ساعت نويسنده ×× سوسک یتیم ×× |

 

آن شب اس ام اسی  از طرف " یک نفر " به این مضمون برایمان send شد :

* لادن !!! *

خواهشمندیم برایمان ترجمه اش کنید


مکان : مدرسه – کلاس سیستم عامل

خانم "ب" : عزیزم اسم نامزدت چیه ؟

من :  با من بودید ؟ ( ضعیفه ی بی مصرف از سنش خجالت نمی کشد)

خانم "ب" : آره دیگه ...

من ( با خنده و قرمزی گونه ها ) : من نامزد ندارم

خانم "ب" : جدا ؟ من فکر کردم نامزد داری ...

من : واسه چی ؟

خانم "ب" : هیچی ! بهت می خوره نامزد داشته باشی

من :

صدای خنده و مسخره بازی بچه ها و یکصدا شدنشان و گفتن نام ِ " یک نفر " و در پی آن

خشمگین شدن ما و آب شدنمان و فرو رفتن در زمین

رفیق هایمان ، معلم هایمان ، مادرمان ، دوست پدرمان و ...

همه " یک نفر " را دیده اند ! شما چطور ؟

سوسک نوشت :

1 . قیافه مان شطرنجی شده این روزها و آبرویی برایمان نمانده !

2 . کاری را که خیلی وقت پیش باید انجام می دادیم ، دیروز انجام دادیم

اما مانده ایم که کارمان درست بوده یا نه ؟

3 . ما می خواهیم با گرز گران وی را به درک واصل گردانیم بسی

قالب نوشت :

 قالبی که مطابق میلمان بود را پیدا نکردیم و مجبور شدیم خودمان با تلاش فراوان دست به کار

شده و یک قالب حرفه ای  بسازیم ...( می دونم خیلی قشنگه  )

قالب سفارشی پذیرفته نمی شود  حتی شما دوست عزیز ...

+ تاريخ جمعه 6 آذر1388ساعت نويسنده ×× سوسک یتیم ××

 

زمان : جمعه شب مورخ 29 / 8 / 88 ، ساعت 20:30

مکان : عفیف آباد

در شلوغی عفیف آباد قدم می زنیم و hot corn کوفت می نماییم

گشت ارشاد : خانوم شما !

خودمان را به کوچه علی چپ می زنیم که یعنی نشنیده ایم

گشت ارشاد : خانوم با شما هستم

همانند گربه شرک با قیافه ای معصوم و مظلوم بر می گردیم

+ بله ! با من کار دارید ؟

یک عدد فاطی کماندوی تر و تمیز ( افعال معکوس ) در صندلی عقب جا خوش کرده و به ما خیره

شده ... با اعتماد به نفس کامل جلو می رویم و سرمان را خم می کنیم و می گوییم : بفرمایید !

سرگردی که جلو نشسته سر تاپایمان را برانداز می کند ... ما هم همانند مدل های فشن تی وی

جلویشان ایستاده ایم و لبخند ژیگوندی بر لب نشانده ایم !

سرگرد : خانوم ! مانتوهتون خیلی کوتاست ...

همانند کسانی که تا به حال خودشان را ندیده اند نگاهی به مانتومان می کنیم و با حیرت می گوییم

+ چی ؟ کوتاه ؟ کوتاه که نیست !

سرگرد : برای شما کوتاه نیست ! ولی برای ما که گشت ارشادیم کوتاهه !

صاف می ایستیم و گستاخانه به چهره سرگرد هیز و چشم ناپاک زل می زنیم

+ به نظر خودم که کوتاه نیست ! نمی دونم شما رو چه حسابی می گید کوتاست ؟

سرگرد : چون پوشیدیش فکر می کنی کوتاه نیست ...

همانند بچه هایی که لج می کنند و پا به زمین می کوبند ، بر حرف خودمان می مانیم

+ نخیر ! کوتاه نیست

در همان لحظه فاطی کماندو در ماشین را باز کرده تا ما را سوار کند  خواهرمان دخالت کرده

و به طور خیلی عادی جلوی در ماشین می ایستد تا فاطی نتواند در را باز کند

فاطی هم که مظلوم تر از این حرفاست ، مثل بچه آدم سر جایش می نشیند ...

سرگرد : به هر حال شما باید همراه ما بیاید کلانتری !

برق عصبانیت از چشممان می درخشد صدایمان را بلند می کنیم

+ من هیچ جا نمیام ، فهمیدید ؟

سرگرد جا می خورد و می بیند زبانمان درازتر از آن حرفا است ...

5 دقیقه مخ سرگرد را کار می گیریم ... و انواع روش ها را بر روی مغزش تست می کنیم

و در آخر هم این سماجت ، نتیجه می دهد !

سرگرد : این بار رو من گذشت می کنم ! ولی باید تعهد بنویسی !

پوزخندی می زنیم ( بدون تشکر و ابراز خوشحالی ) از این تعهد ها زیاد در عمرمان داده ایم !

سرگرد : کارت شناسایی ، گواهینامه ، کارت ملی !

+ ( با لحنی آرام ) چی کار کنم باهاشون جمله بسازم ؟

سرگرد : بله ؟

+ هیچی

شبیه مهندسانی که زیر فشار کار کمر خم کرده اند و برای هر ثانیه خود برنامه ریزی دارند

به ساعتمان نگاه می کنیم

+ خوب ! کجارو باید امضا کنم ؟

سرگرد : نام و نام خانوادگی ؟

با سرعتی باور نکردنی و بدون لحظه ای مکث کردن

+ سارا احمدی

سرگرد : نام پدر

+ علی

همانطور که از ما می پرسد و در برگه مخصوصشان می نویسد نگاهی بهمان می کند تا ببیند

از خودمان در می آوریم یا واقعا درست می گوییم !

اما ما زرنگ تر از آن حرف ها می باشیم ، چهره ای خیلی عادی به خود گرفته ایم و سوال هایش

را بدون فکر کردن جواب می دهیم !

سرگرد : متولد چه سالی ؟

+ 1368 ( دختر خانومه شصت و هشتی ، خو رفتی چرا دوباره برگشتی ؟ )

سرگرد : شماره تلفن منزل ؟

+ 8222023

سرگرد : آدرس منزل ؟

+ بلوار پاسداران – ایستگاه 3 – کوچه 68 – پلاک 54

سرگرد : وضعیت تاهل

+ مجرد

سرگرد : شغل ؟

خواهرمان نیش اش را باز می کند و می گوید : بیکاره بابا !

ما هم نیشمان باز می شود  سرگرد لحظه ای منگ می شود و بعد می نویسد : خانه دار !

سرگرد : خانوم احمدی ! امیدوارم تکرار نشه ! امشب شانس آوردید ...

لحظه ای به دنبال خانوم احمدی می گردیم ، بعد به یاد می آوریم که خودمان فامیل جعلی مان را

احمدی گفته ایم !

گاز می دهند و می روند ! همه ی اهالی محترم و محترمه ایستاده اند و فیلم سینمایی سارا احمدی

را تماشا می کنند ... ما هم که انگار نه انگار  با مانتوی کوتاه و بوت های پاشنه بلندمان

عفیف آباد را 3 بار دور می زنیم !

سوسک نوشت :

1 . به همین راحتی می خواستید بی سوسک یتیم گردید !

2 . آدرس ، نام ، شماره تفلن و ... جعلی می باشد ، لطفا امتحان نفرمایید ! حتی شما دوست عزیز

3 . شرمنده به خاطر چند هفته تاخیرمان ! همه اش تقصیر این کامی هست

4 . جدیدا ما سایه نداریم ! سایه مان " یک نفر " شده

 

+ تاريخ یکشنبه 1 آذر1388ساعت نويسنده ×× سوسک یتیم ×× |

 

آنا : سلام ، لادن خانوم ؟

من : بله بفرمایید ...

آنا : سریع خودتو برسون بیمارستان ....  "یک نفر" خودکشی کرده ....

من : چی ؟

آنا : عزیز زود بیا ! منتظرتم ...

بوق ... بوق ... بوق ....


مثل دیوانه ها دور خودمان می چرخیم ... با خود می گوییم : همه اش تقصیر من بود !

خودمان را سریع به بیمارستان رساندیم .آنا ( خواهر " یک نفر " ) به همراه شوهرش پایین

ایستاده بودند ،

 همان که ما را دیدند جلو آمده و ما نیز همراهشان به اتاقی که " یک نفر " بستری است می رویم .

وقتی او را در آن وضعیت دیدیم کم مانده بود پس بیفتیم !

با خشم به بالای سرش می رویم ( با چشمان پر از اشک نگاهمان می کند ) : می شه این مسخره

بازیارو تموم کنی !؟!

+ تو به این می گی مسخره بازی ؟

من : آره مسخره بازی ! خیلی لوسی ... فک نمی کردم این کارو کنی !

+ من به خاطره تو حاضرم همه کار بکنم ! حتی .... حتی از جونم هم می گذرم ... دوستت دارم !

نیشخندی می زنیم ، سری از روی تاسف تکان می دهیم ، رویمان را بر می گردانیم و آماده رفتن

می شویم ...

+ وایسا ! کار ِت دارم ... گوش کن لادن ! من عوض شدم ! می فهمی ؟ عوض شدم !

نگاهی به سرتاپایش می کنیم : بله .... کاملا مشخصه !

+ من چه جوری به تو ثابت کنم ؟ هان ؟ چه جوری ؟

من : قبلا با کارهات بهم ثابت کردی !

رو بر می گردانیم و می رویم ... صدای هق هق  گریه اش را از پشت سرمان می شنویم ...

+ ( با گریه ) بخشیدی ؟

خشک می ایستیم بدون آن که برگردیم : نه !

صدای گریه اش بیشتر می شود ...

خداحافظی می کنیم و زود به خانه بر می گردیم ... راستش را بخواهید تمام تنمان می لرزید !

هنوز باورمان نمی شود ... و نخواهد شد ...مانده ایم با این احمق چه کنیم ؟

+ تاريخ یکشنبه 17 آبان1388ساعت نويسنده ×× سوسک یتیم ××