|
|
|
ما در مدرسه : رفیق هایمان : لادی ! یه خورده واسمون fashion راه برو ... ما هم که از خدا خواسته fashion راه می رویم رفیق هایمان : به خدا ! اگه بری fashion tv بهترین مدل می شی ... ما : ما در خیابان : سرمان پایین است و عجله داریم ... 3 عدد پسر پشت سرمان هستند یکی از پسرها آرام به دوستانش می گوید : بچه ها ! این دختره رو نیگا ! شبیه مدل ها راه می ره دوستانش هم حرفش را تایید می کنند ... قیافه دختری که fashion خطاب شد : به خودمان می آییم ، از نظر خودمان راه رفتنمان عادی است ! خدا ذلیل کند مزمز و مهسا راکه ما را به این حال و روز انداختند ( به دلیل درخواست زیاد fashion راه رفتن پروردگارا راه رفتن عادی یادمان رفته ! سوسک نوشت : 1 . مانده ام با کسی که همیشه در کوئیشن قرار می گرفت و خواهد گرفت چه کنم ؟ 2 . آهنگ هلن در موردمان صدق می کند ! 3 . این روزها تصمیم هایمان شبیه کودکانی شده که تازه چشم به دنیا باز کرده اند ! 4 . گره ای به زندگی ام زدم که نه با دست ، نه با دندان ؛ باز نمی شود !
آن شب اس ام اسی * لادن !!! خواهشمندیم برایمان ترجمه اش کنید
مکان : مدرسه – کلاس سیستم عامل خانم "ب" : عزیزم اسم نامزدت چیه ؟ من : با من بودید ؟ خانم "ب" : آره دیگه ... من ( با خنده و قرمزی گونه ها خانم "ب" : جدا ؟ من فکر کردم نامزد داری ... من : واسه چی ؟ خانم "ب" : هیچی ! بهت می خوره نامزد داشته باشی من : صدای خنده و مسخره بازی بچه ها و یکصدا شدنشان و گفتن نام ِ " یک نفر " و در پی آن خشمگین شدن ما رفیق هایمان ، معلم هایمان ، مادرمان ، دوست پدرمان و ... همه " یک نفر " را دیده اند ! شما چطور ؟ سوسک نوشت : 1 . قیافه مان شطرنجی شده این روزها 2 . کاری را که خیلی وقت پیش باید انجام می دادیم ، دیروز انجام دادیم اما مانده ایم که کارمان درست بوده یا نه ؟ 3 . ما می خواهیم با گرز گران وی را به درک واصل گردانیم بسی قالب نوشت : قالبی که مطابق میلمان بود را پیدا نکردیم و مجبور شدیم خودمان با تلاش فراوان دست به کار شده و یک قالب حرفه ای قالب سفارشی پذیرفته نمی شود
+
تاريخ جمعه 6 آذر1388ساعت نويسنده ×× سوسک یتیم ××
زمان : جمعه شب مورخ 29 / 8 / 88 ، ساعت 20:30 مکان : عفیف آباد در شلوغی عفیف آباد قدم می زنیم و hot corn کوفت می نماییم گشت ارشاد : خانوم شما ! خودمان را به کوچه علی چپ می زنیم که یعنی نشنیده ایم گشت ارشاد : خانوم با شما هستم همانند گربه شرک با قیافه ای معصوم و مظلوم بر می گردیم + بله ! با من کار دارید ؟ یک عدد فاطی کماندوی تر و تمیز ( افعال معکوس ) در صندلی عقب جا خوش کرده و به ما خیره شده ... با اعتماد به نفس کامل جلو می رویم و سرمان را خم می کنیم و می گوییم : بفرمایید ! سرگردی که جلو نشسته سر تاپایمان را برانداز می کند ... ما هم همانند مدل های فشن تی وی جلویشان ایستاده ایم و لبخند ژیگوندی بر لب نشانده ایم ! سرگرد : خانوم ! مانتوهتون خیلی کوتاست ... همانند کسانی که تا به حال خودشان را ندیده اند نگاهی به مانتومان می کنیم و با حیرت می گوییم + چی ؟ کوتاه ؟ کوتاه که نیست ! سرگرد : برای شما کوتاه نیست ! ولی برای ما که گشت ارشادیم کوتاهه ! صاف می ایستیم و گستاخانه به چهره سرگرد هیز و چشم ناپاک زل می زنیم + به نظر خودم که کوتاه نیست ! نمی دونم شما رو چه حسابی می گید کوتاست ؟ سرگرد : چون پوشیدیش فکر می کنی کوتاه نیست ... همانند بچه هایی که لج می کنند و پا به زمین می کوبند ، بر حرف خودمان می مانیم + نخیر ! کوتاه نیست در همان لحظه فاطی کماندو در ماشین را باز کرده تا ما را سوار کند و به طور خیلی عادی جلوی در ماشین می ایستد تا فاطی نتواند در را باز کند فاطی هم که مظلوم تر از این حرفاست ، مثل بچه آدم سر جایش می نشیند ... سرگرد : به هر حال شما باید همراه ما بیاید کلانتری ! برق عصبانیت از چشممان می درخشد صدایمان را بلند می کنیم + من هیچ جا نمیام ، فهمیدید ؟ سرگرد جا می خورد و می بیند زبانمان درازتر از آن حرفا است ... 5 دقیقه مخ سرگرد را کار می گیریم ... و انواع روش ها را بر روی مغزش تست می کنیم و در آخر هم این سماجت ، نتیجه می دهد ! سرگرد : این بار رو من گذشت می کنم ! ولی باید تعهد بنویسی ! پوزخندی می زنیم ( بدون تشکر و ابراز خوشحالی ) از این تعهد ها زیاد در عمرمان داده ایم ! سرگرد : کارت شناسایی ، گواهینامه ، کارت ملی ! + ( با لحنی آرام ) چی کار کنم باهاشون جمله بسازم ؟ سرگرد : بله ؟ + هیچی شبیه مهندسانی که زیر فشار کار کمر خم کرده اند و برای هر ثانیه خود برنامه ریزی دارند به ساعتمان نگاه می کنیم + خوب ! کجارو باید امضا کنم ؟ سرگرد : نام و نام خانوادگی ؟ با سرعتی باور نکردنی و بدون لحظه ای مکث کردن + سارا احمدی سرگرد : نام پدر + علی همانطور که از ما می پرسد و در برگه مخصوصشان می نویسد نگاهی بهمان می کند تا ببیند از خودمان در می آوریم یا واقعا درست می گوییم ! اما ما زرنگ تر از آن حرف ها می باشیم ، چهره ای خیلی عادی به خود گرفته ایم و سوال هایش را بدون فکر کردن جواب می دهیم ! سرگرد : متولد چه سالی ؟ + 1368 ( دختر خانومه شصت و هشتی ، خو رفتی چرا دوباره برگشتی ؟ سرگرد : شماره تلفن منزل ؟ + 8222023 سرگرد : آدرس منزل ؟ + بلوار پاسداران – ایستگاه 3 – کوچه 68 – پلاک 54 سرگرد : وضعیت تاهل + مجرد سرگرد : شغل ؟ خواهرمان نیش اش را باز می کند و می گوید : بیکاره بابا ! ما هم نیشمان باز می شود سرگرد : خانوم احمدی ! امیدوارم تکرار نشه ! امشب شانس آوردید ... لحظه ای به دنبال خانوم احمدی می گردیم ، بعد به یاد می آوریم که خودمان فامیل جعلی مان را احمدی گفته ایم ! گاز می دهند و می روند ! همه ی اهالی محترم و محترمه ایستاده اند و فیلم سینمایی سارا احمدی را تماشا می کنند ... ما هم که انگار نه انگار عفیف آباد را 3 بار دور می زنیم ! سوسک نوشت : 1 . به همین راحتی می خواستید بی سوسک یتیم گردید ! 2 . آدرس ، نام ، شماره تفلن و ... جعلی می باشد ، لطفا امتحان نفرمایید ! حتی شما دوست عزیز 3 . شرمنده به خاطر چند هفته تاخیرمان ! همه اش تقصیر این کامی هست 4 . جدیدا ما سایه نداریم ! سایه مان " یک نفر " شده
آنا : سلام ، لادن خانوم ؟ من : بله بفرمایید ... آنا : سریع خودتو برسون بیمارستان .... "یک نفر" خودکشی کرده .... من : چی ؟ آنا : عزیز زود بیا ! منتظرتم ... بوق ... بوق ... بوق ....
مثل دیوانه ها دور خودمان می چرخیم ... با خود می گوییم : همه اش تقصیر من بود ! خودمان را سریع به بیمارستان رساندیم .آنا ( خواهر " یک نفر " ) به همراه شوهرش پایین ایستاده بودند ، همان که ما را دیدند جلو آمده و ما نیز همراهشان به اتاقی که " یک نفر " بستری است می رویم . وقتی او را در آن وضعیت دیدیم کم مانده بود پس بیفتیم ! با خشم به بالای سرش می رویم ( با چشمان پر از اشک نگاهمان می کند ) : می شه این مسخره بازیارو تموم کنی !؟! + تو به این می گی مسخره بازی ؟ من : آره مسخره بازی ! خیلی لوسی ... فک نمی کردم این کارو کنی ! + من به خاطره تو حاضرم همه کار بکنم ! حتی .... حتی از جونم هم می گذرم ... دوستت دارم ! نیشخندی می زنیم ، سری از روی تاسف تکان می دهیم ، رویمان را بر می گردانیم و آماده رفتن می شویم ... + وایسا ! کار ِت دارم ... گوش کن لادن ! من عوض شدم ! می فهمی ؟ عوض شدم ! نگاهی به سرتاپایش می کنیم : بله .... کاملا مشخصه ! + من چه جوری به تو ثابت کنم ؟ هان ؟ چه جوری ؟ من : قبلا با کارهات بهم ثابت کردی ! رو بر می گردانیم و می رویم ... صدای هق هق گریه اش را از پشت سرمان می شنویم ... + ( با گریه ) بخشیدی ؟ خشک می ایستیم بدون آن که برگردیم : نه ! صدای گریه اش بیشتر می شود ... خداحافظی می کنیم و زود به خانه بر می گردیم ... راستش را بخواهید تمام تنمان می لرزید ! هنوز باورمان نمی شود ... و نخواهد شد ...مانده ایم با این احمق چه کنیم ؟
+
تاريخ یکشنبه 17 آبان1388ساعت نويسنده ×× سوسک یتیم ××
|